ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧  

سلام



 
بم و زير
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٦  


 
تحول!
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٦  

سلام به همه دوستان. مرسی برای الطافتون و میبخشید که یه مدت نتونستم بنویسم. راستش سرم خیلی شلوغ هست و مشغول درس خوندن هستم و اصلا هم فکر نمیکنم که بتونم تو این مدت کوتاه اینهمه مطلب رو تموم کنم. اما نمیدونم به چه دلیل امیدوار هستم! درضمن شاید بدونید که من دیگه عمادسیتی نمیرم و به همین خاطر شاید بهتر باشه اینجارو تعطیل کنم اما فعلا میخوام کمی فلاش بک کنم به عمادده...

با وجودیکه حدود 2 ساعت از نیمه شب گذشته اما هنوز هوا گرم و غیر قابل تحمل هست. احتمالا بخاطر بارونی که عصر اومد و شاید هم بخاطر ازدحام جمعیتی که تو حیاط جمع شده اند. پشت سرم یکساعت ساز و نقاره میزدن و گوش چپم هنوز بیحس هست و سوت میکشه. اگر بخاطر ایوب نبود اینجارو ترک میکردم. کاش اصلا از خونه نیومده بودم بیرون... ایوب همراه چند نفر دیگه دم در وایساده و به مهمونها خوشامد میگه. پدر محمد چوب بلندی دستش گرفته و با قد کوتاه و شکم گنده اش که زیر دشداشه عربی چرک و کثیفی ماسک شده اون وسط میدونداری میکنه. هر از گاهی قطرات ریز عرق رو که روی پیشونی پهن و ورم کرده اش برق میزنن پاک میکنه و چشمهای وق زده اش رو روی زوایای حیاط میگردونه و طوریکه انگار همه چیزو زیر نظر داره اشاره های نامفهومی میکنه و چیزهایی زیر لب زمزمه میکنه. بنظرم خیلی سعی میکنه که دیده بشه. تا چند دقیقه پیش همه در حال دستمال بازی بودن و الان کنار ایستادن. در خلسه ای که احتمالا در اثر طبع فلسقه گرای امشب هست همه رو از نظر میگذرونم. خیلی عجیب هست اما فکر میکنم حدود 80% افراد رو میشناسم یا میتونم حدس بزنم به چه طایفه ای تعلق دارن روحیاتشون چطوره و هر کدوم چطور روی من اثر گذاشته اند. یادم هست اوایل طرح همه آدمها برام یک شکل بودن. مثل لژیونهای یک رسته که حتی تفاوتهای چهره مو و اندامهاشون به چشم نمیاد. انگار که برچسب عمادده روی صورت همه چسبونده شده بود. تنها چیزی که برای من تفاوت میکرد شبهایی بود که بی سر و صدا صبح میشدن و من رو با خودم تنها میذاشتن.

اونوقتها فکر میکردم که این 2 سال بهرحال دوره ای هست که باید سپری بشه. چیزی که به من تحمیل شده و باید از شرش خلاص بشم. برام اصلا مهم نبود که چطور. فقط میدونستم که بالاخره تموم میشه و نهایتا یکروز من اینجارو ترک میکنم. در افکارم حتی یک نکته منطقی و امیدوار کننده دیده نمیشد. ناراحتی ام رو از خودم پنهان میکردم و برای اینکه متوجه حالت ماتم زده خونه ام نشم خودمو با شبهای مهتابی و هوای گرم و نمناک نیمه شبها و جشنها و مراسمی که هر از گاه در خانه های مختلف انجام میشد مشغول میکردم. ولی بهیچ وجه آرامش نداشتم. مرتب اتفاقات چند ماه قبل رو مرور میکردم و احساس عجز و ناتوانی ام تشدید میشد... اینکه روزهای خوب تموم شده و 2 سال آینده رو باید در این روستای دور افتاده و در میان مردمی که هیچ احساس مشترکی باهاشون نداشتم سرکنم. به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که کی آخر ماه میشه و برمیگردم شیراز. اما شیراز دیگه بمن تعلق نداشت و میدونستم که نمیتونم با این چند روز مرخصی دلخوش کنم.

ادامه دارد...



 
شعاع
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۸  

پیرمرد دستی به بینی گوشتی و چروکدارش کشید و همینطور که نگاهش بمن خیره شده بود دستش رو به لبه تخت گرفت و نشست. مرد آرام و ساکتی بود و اکثرا بجای اینکه جوابی بده یا حرفی بزنه لبخند میزد. زنش از دالان وارد اتاق شد و طشت بزرگی جلوی پای پیرمرد گذاشت.

: قطره هاشو مرتب میریزم ولی میگه نمیشنوه هنوز.

- خوب گوشش کیپ شده. خیلی جرم داره.

: ها نه... «مهرعلی» از پریروز هی میپرسه دکتر کی میاد گوشمو بشوره.

- بنده خدا. حالا بهش بگو سرشو بگیره جلوتر. این ظرفو هم اینجا زیر گوشش نگهدار که لباسش خیس نشه.

: باید داد بزنم تا بفهمه چی میگم.

***

یکبار دیگه با اتوسکوپ نگاه میکنم. آره کاملا تمیز شده. مهرعلی خیلی خوشحاله. بهش میگم اژدها تو گوشهات بود. میخنده. چند دقیقه میشینیم و بعد با موتور «کاکا نادر» برمیگردیم درمانگاه. آب انبار وسط ده رو خراب کرده ان چون قراره بلوار از اونجا رد بشه واسه همین اکثر خونه ها و مغازه های سر راه خراب شده اند و خاک و نخاله همه جا ریخته. از کنار دبیرستان که میپیچیم درمانگاه دیده میشه. چندتا ماشین جلوی در ایستادن. خیلی شلوغه لابد اتفاقی افتاده. به کاکا نادر میگم تندتر بره. جلو درمانگاه که میرسیم ابراهیم میگه مریض غرق شدگی داری. سریع میرم داخل. یکنفر دختر 14-15 ساله ای رو روی دستهاش گرفته و وسط سالن اینور اونور میدوه! میبریمش داخل اتاق پانسمان. کاکا نادر اکسیژن رو میاره. دختره نفس نفس میزنه. چرا اینجا اینقدر گرمه؟ ... آمبو کجاست؟

چندتا آمبو براش میزنم و اکسیژنو وصل میکنم. دختر لاغر و لجماری هست. ریه هاش هم پاکه اصلا نمیدونم چرا هیچ جاش خیس نیست! فقط یکم عرق کرده.

- کی همراهش بوده؟ چقدر زیر آب بوده؟

سید عباس که پایین تخت نزدیک میز ایستاده میگه اینها 6-7 نفر بودن رفته بودن «گورآب» یکیشون میافته داخل.

- پس این تو آب نیوفتاده؟

: نه...

- اون که افتاده کجاست؟

: هنوز درش نیاووردن. پیداش نمیکنن.

- کی رفته بودن؟

: حدود 4-5 بعداظهر

***

ساعت از 9 میگذره... من تازه از گورآب برگشته ام. وضعیت غریبی بود. 50 نفر داخل سد بودن و توی تاریکی دنبال جسد میگشتن. جلوی درمانگاه با ابراهیم و عبدالرزاق حرف میزنیم راجعبه اینکه ممکنه زنده باشه یا نه! و من با امیدواری کامل داستان بچه ای که در یک دریاچه یخزده غرق شده بود و بعد از 48 دقیقه بیرون آورده شد و در کمال تعجب زنده موند رو براشون تعریف کردم. کاکا نادر از درمانگاه بیرون میاد و میگه از بالا زنگ زده اند که دختره رو درآورده ان و دارن میارنش...

میرم درمانگاه وسایل «سی-پی-آر» رو آماده میکنم و به کاکا نادر میگم سردخونه رو بزنه تو برق! چند دقیقه بعد همه میریزن تو درمانگاه و با سروصدای زیاد جسمی رو که دورش دو تا پتو پیچیده اند از پشت تاکسی بار پیاده میکنند و با برانکارد میارن داخل اتاق اورژانس. همه میرن بیرون فقط پیرزنی که داره پتوها رو جابجا میکنه میمونه و شاهد تلاش بیهوده من هست... خسته شدم... بسه دیگه. یه اپی نفرین هم طوری که پیرزنه متوجه نشه داخل قلبش میزنم. نه... تمام...... عبایی که پیرزن روش انداخته کنار میزنم. صورتش آشناست... انگار جایی دیده امش.

در رو باز میکنم. توی سالن غلغله هست. 60 نفر بیشتر جمع شده اند. پاسگاه اومده و داره صورتجلسه میکنه یکی رو زمین ولو شده و توی سرش میزنه و بقیه دستو پاشو گرفته ان. زنها پشت در هستند و کلی سروصدا راه انداخته اند. کنار در ورودی پسربچه ای بهتزده به اطراف نگاه ميکنه... آره. خودش بود. امروز صبح برادرشو برای معاینات مدرسه آورده بود و الان... انگار سالهاست که مرده. صورتش حالت منفعل و بیگناهی داشت. لبهای بسته صورت آرام و چشمهای باز که به نقطه ای دوخته شده بودن تمام وجودش رو ابراز میکرد و هرچند لایه نازکی از گل روی قرنیه اش رو پوشانده بود اما مشخصا چیزی رو تعقیب میکرد طوریکه اگر کوچکترین حرکتی به اونها میداد هیچکس در زنده بودن دخترک شک نمیکرد. انگار که در آخرین لحظات چیزی رو گم کرده بود و دنبالش میگشت. یا اینکه زمانی به عقب برگشته و اینکارو انجام داده بود اما اظطراب و نگرانی اش رو از بین نبرده بود. کاش میشد اونو شنید. اما ساعت 3 صبح جسد رو خاک کردن و هیچکس نفهمید.



 
غيبت صغرا
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٧  

سلام به همگی دوستان...

اول از همه ويزيتورهايی که تو اين مدت خورجين ما رو نگاه کردن و با همون چرنديات (کثيف!) قبلی روبرو شدن عذر ميخوام... چه کنيم ديگه. ما هم حق داريم بعضی اوقات قاط بزنيم ديگه!

آقا رشتي مرسی خيلی باحاليد. مجله تون هم بسيار وزين و جالب بود (مخصوصا شماره پزشک دهکده!!)

راستی چند روز پيش چشم باز کردم ديدم همه معابر وتکايای عمادده رو آذين بسته اند و خلق الله مشغول رقص و پايکوبی و پخش نقل و شيرينی هستن. روی پلاکاردها هم نوشته بودن « دکتر چو بيرون رود پروفسور آيد » ديدم ۲۰ روز بيشتر از طرحم نمونده اولش باورم نميشد که ۲ سال از فارغ التحصيلی ميگذره اما بعدش که به دلايلی مجبور شدم تعداد تارهای موی سرم در اينچ مربع رو بشمارم فهميدم که قاعدتا بايد ۶ ماه پيش تموم ميشد... بهرحال تا ۳ هفته ديگه عمادسيتی از لوث وجود ما پاک ميشه و همه از شر همديگه خلاص ميشيم.

کلی مطلب تو ذهنم دارم حتما اين چند روز مينويسم. راستی اين آدرس رو هم چک کنيد البته اگه ناراحت نميشيد فکرتونو بخونن.. اگه کسی ميدونه چطوری اينکارو انجام ميده بمن هم بگه:

راستی ... عاشق هم شده ام  (بين خودمون بمونه!)



 
جمعه کثيف و . کثيفتر
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۸  
اعصابم خط خطیه. حسابی قاط زده ام. چقدر احساس عجز و تنفر میکنم... تقصیر خودمه. همه اش تقصیر خودمه. ولی بعضیها هم خیلی کثیف بی چشم و رو و پست هستند. من رو بگو که چقدر به این مردک پست محبت کردم... چرا اینطوریه؟ چرا بعضیها اینقدر بیشرف هستند و دنبال موقعیت هستند که به بقیه ضربه بزنند؟ در صورتیکه وجود خودشون لجنزده گندیده و بی خاصیت هست ادعای پاکی و صداقت میکنند؟ چرا من اینقدر احمق هستم که زود به هر کسی اعتماد میکنم؟ ... چرررراااا؟؟


 
فقط صدا بزن...
ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۸  
ساعت 2:45 ظهره. دراز به دراز جلوی کولر اقتاده ام و مشغول قیلوله دلپذیر هستم که آقای محمدی زنگ میزنه:

: مریض "واریم".
- بگو بره عصر بیاد.
: غش کرده. من اکسیژن و ایروی براش گذاشته ام.
- چند سالشه؟
: بنظرم 17-18 سال.
- دختره؟ ... هیستریکه؟ ...

بدترین چیز اینه که بخاطر یه دختر هیستریک مجبور بشی تو این ساعت بری درمانگاه و تو جهنمی که بیرون از این اطاق هست سر کنی.

بیرون هوا سنگین و داغزده هست. آسمون آتیش گرفته و انعکاس آفتاب مثل بخارهای داغ و مسمومی از روی سنگها بلند میشه و چشمهامو میسوزونه. تا میرسم داخل مطب کولر رو روشن میکنم. آه و ناله کولر زنگ زده ام با صدای "قاسم" مخلوط میشه... میشناسمش. چند ماه پیش که یدرش فوت کرده بود یک الم شنگه ای بپا کرده بود که مجبور شدن بیان منو ببرن اونجا که پیرمردو معاینه کنم. کلا آدم نا آروم و شری هست. قاسم مال روستایی هست که در انتهای جاده ای که از عمادده بسمت غرب میره قرار داره و آخرین روستای تحت پوشش ماست.

دخترش رو روی تخت گذاشته و میگه غش کرده. همین لحظه زن قاسم هم پیداش میشه. درحالیکه که مدام تو سر خودش میزنه و موهاشو میکشه خوشو رو دختره میندازه. قاسم هم شروع میکنه داد و فریاد کردن... اوضاع عجیبی شده. دختره رو معاینه میکنم. کمی خواب آلوده هست ولی علایم حیاتی اش پایداره. یک ناحیه خونمردگی زیر چشم چپش هست. نمیدونم شاید بهمین دلیل یا داد و فریادهای قاسم و زنش این فکر احمقانه سراغم میاد و میپرسم

- کسی کتکش زده؟!
: نه.. کسی پیشش نبوده.
- کی اینطوری شد؟
: همین الان... ما نشسته بودیم یکهو از داخل اتاق صدا اومد دیدیم افتاده زمین.
- سرش لابد خورده به چیزی.
: بلکه هم.
- دهنش هم کف کرده بود؟ ادرار چیزی نکرده بود؟ دست و پاش تکونهای....

حالا کمی هوشیاری اش بهتر شده و اسمشو بهم میگه اما چیزی یادش نمیاد. محمدی یک IV Line براش میگیره و گلوکز و کلسیم و دیازپام بهش میدیم. یک نوت براش مینویسم و به قاسم میگم احتمالا تشنج کرده و باید بره بیمارستان گراش برای Brain CT. هنوز حرفهام تموم نشده که میبینم فاطمه نیم خیز شده و میخواد از تخت بیاد پایین. حالتش غیرعادی هست و دستهاشو بسمت زمین گرفته.... ششتررررقق ... کف زمین پهن میشه. گیج اکسیژن کنده میشه وهمراه سرم و IV Stand میوفته روش و شروع به تشنج میکنه...

یکساعت و نیم بعد...
دارم خفه میشم. کولر آمبولانس خرابه و دریچه عقب هم باز نمیشه. فاطمه بخاطر دیازپامها خواب آلوده هست اما دیگه تشنج نکرده. مادرش داره دست و پاشو میماله و زیر لب وردهایی میخونه. قاسم جلو نشسته و سبیلشو میجوه... بالاخره میرسیم بیمارستان گراش و پیاده میشیم. تازه میبینم که با تی شرت و دمپایی هستم !! فاطمه رو میبریم اورژانس. خیلی خلوته و اصلا کسی نیست. از سر و صدای بلانکارد یک پرستار از پشت در سرک میکشه...
: مریض دارین؟
- بله.
: چشه؟
- تشنج کرده.
میاد بیرون و اشاره میکنه که بلانکاردو ببرن کنار سالن. تلفن رو برمیداره و زنگ میزنه. چند دقیقه بعد خانم دکتر میاد. خیلی اعصابش خط خطی هست. بنظرم خواب بوده!
: حالا هم وقت مریض آوردنه؟؟ چشه؟
- تشنج کرده.
: از کجا اومدین؟
- عمادده.
نامه ای که نوشته بودم بهش میدم. نامه رو میخونه و به پرستار میگه: "باز هم این دکتر امین شریفی کیس های عجیب غریبشو برای ما فرستاد..! همه اش هم بی وقت یا نصفه شب یا لنگ ظهر میفرسته. اون رنال فیلره یادته؟ تا صبح گیرش بودیم آخرش هم ترانسفر شد..."
: تو چیکاره اش هستی؟
- من.... برادرشم!!
: خوب برو کارهای بستریشو بکن بعد بیا باهاش برو سیتی اسکن...

ساعت حدود ۷ عصر هست. داريم برميگرديم عمادسيتی. فاطمه هيدروسفال داشت و جراح مغز و اعصاب ديدش... يکساعت ديگه قراره بره اتاق عمل. هوا هنوز دم کرده هست. اما قابل تحمله. خورشيد از بالا و کنار تپه های شنی من رو تا عمادده همراهی ميکنه...


 
وسوسه
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۸  
سلام به همه دوستان

قبل از هر چیز از هندوانه هاتون ممنون!‌ خوشحالم که هزلیات من مقبول هست. ضمنا از حضراتی که لینک منو تو صفحه اشون گذاشتن ممنون . راستی پیشنهاد میکنم صفحاتتونو مزین به این لوگوی ما کنید.‌ حیف الاغ به این قشنگی نیست؟

عرض شود که... تهران بودیم رفته بودیم خیر سرمان برای امتحان زبان. صبح کله سحر با کلی اعتمادبنفس (البته ویرچوال) رفتم اونجا و آدمهایی دیدم که 3-2 بار رد شده بودند هرچه بیشتر اختلاط کردم بیشتر ناامید شدم. گفتم اینا که 2 سال کلاس رفته اند و از 6 ماه قبل دارن میخونن دوبار رد شده ان. جنابعالی آوازی یا خوشگلت قشنگه که با یک ماه نصف ونیم خوندن و 4 دفعه بی بی سی گوش دادن قبول شی؟؟ آخرسر تصمیم گرفتم بی خیال شم و 1 ماه دیگه ثبت نام کنم.

این دو سه روز شیراز خواهم بود فقط به این دلیل که "محاسنم" به "حد متعارف" برای عکس کارت پایان خدمت برسه.


 
عروسی کوهی ها
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٤  
خوب قبل از هر چیز این کلیپ زیبا از آهنگ Volare از جیپسی کینگز رو نگاه کنید.

نمیدونم اینو راجعبه دموگرافی عمادسیتی قبلا گفتم یا نه... اما طایفه ای از مردم این منطقه در رشته کوههای گاوبست زندگی میکنند و بمعنای واقعی کلمه "پشت کوهی" هستند درواقع کلا ارتباط چندانی با روستا ندارند .

البته تعدادی از اونها که شعورشون زیادی کرده بوده از چند سال پیش وارد عمادسیتی شده اند و الان چندین خانوار رو تشکیل میدن و حلقه اتصال افراد پشت کوه با دنیای خارج هستند. اما بیله اصلی این قوم همچنان در وسط کوه هستند ..

جمعه دو هفته پیش عروسی پسر "رییس" بود و من بهمراه بهورزمون و یک راهنما 5 شنبه عصر راه افتادیم و حدود یکساعت تا پای کوه رفتیم و بعد از 2 ساعت کوه پیمایی به محل زندگی اونها رسیدیم. راستی وسط راه هم 2 تا الاغ دیدیم و میخواستیم بقیه راهو سوارشون بشیم جالب اینکه یکساعت مارو دنبال خودشون کشوندن و آخرش هم نتونستیم به 10 متریشون هم نزدیک بشیم!

نزدیکهای شب به اونجا رسیدیم. استقبال گرمی از ما بعمل اومد. مردها روی یه تپه که وسط اون صاف و حالت میدان مانند و اطرافش سنگ چین شده بود نشسته بودن و زنها روی تپه مجاور که توسط مسیل یه آبراه قدیمی از اون جدا میشد سرو صدا میکردن. کمی اونطرفتر سینه کش یک صخره بزرگ دیگهای غذا رو بار گذاشته بودن و بچه ها وسط میدان و اطراف دیگها می پلکیدن. "رییس" به استقبالمون اومد قدش 2 متر و دماغش 3 متر بود! چهره اش لاغر و استخونی و چین و چروکهایی که نشان از سالهای مشقت بود. طفلکی به زحمت یکی دو جمله سر هم کرد. بعد از اون با 40 نفر روبوسی کردم!! (با بعضیها 2 بار!!) چند نفر رو میشناختم و قبلا درمانگاه اومده بودن اما بقیه رو ندیده بودم.

داماد یه پسر 13-14 ساله بود که هنوز پشت لبش سبز نشده بود. اول فکر کردم شوخی میکنن و نزدیک بود 3 کنم اما بعدا فهمیدم که ظاهرا اینجا شاششون زود کف میکنه و خیلی روتین هست که تو همین سنین ازدواج کنن و وقتی فهمیدم که رییس تا چند وقت دیگه زن چهارم میگیره بنظرم اومد که پسرش تازه خیلی دیر دوماد شده!!

بعد از شام مردها چند بار دستمال بازی و چوب بازی کردن. راستی اونها یک شاعر هم داشتن و یک شعر هم همونشب برام سرهم کرد:

به تاریخ هجدهم ؛ جشن عروسی رسیدم خدمت دکتر شریفی
به خدمت گر کنم از بهر دکتر خدا یکتا بود مانند دکتر

راستی اونها از یک منبع آب استفاده میکردن که آبش کلا سبز رنگ بود و داخلش انواع کرمهای حلقوی و پهن و لوله ای و "ریز مغذی"هایی مانند جلبک و لارو حشرات دیده میشد. تا آخر شب تشنگی رو تحمل کردم اما داشتم هلاک میشدم و مجبور شدم کمی از اون آب رو با گوشه لباسم صاف کنم و بخورم!!! و چقدر خوشمزه بود!!!

شب همونجا خوابیدم و نزدیکهای ظهر برگشتیم.

 
قلم و کاغذ
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱۳  
امیر خان مرسی از محبتت. در مورد پیشنهاد "راهگشا"تون باید بگم که اینکار باعث میشه اون کرم دیگه تو آزمایش مشخص بشه!! درضمن از اصطلاحات پزشکیهای شیراز استفاده میکنی... لطفا راجعبه خودت و اینکه کجا هستی بنویس.

اروووس خان/خانم؟ راستش بد تر از بی آب و علف بودن و تنهایی و دوری و کمبود امکانات و سایر عوارض طرح ، بد ترین درد اون احساس دلسوزی و سوخته دلی (منظورم جزغاله شدن و داغمه بستنه) هست چه برای خودت و چه برای بعضی از بیماران. چون بدبختی شغل ما اینه که حال و روزمون بستگی به حال و روز مریضهامون داره و واسه اینه که توی پزشکی امروز که زندگی یه آدم به 3 میلیمتر جا وابسته هست دیگه از گوشی و آبسلانگهات کاری ساخته نیست و اینجاست که آدم کفرش درمیاد. چون توی این شرایط خیلی کم پیش میاد که با امکانات ناچیز یک درمانگاه روستایی بشه با طبیعت خشن و برق آسای اورژانسهای پزشکی غلبه کرد. یادش بخیر پدربزرگم میگفت: "دکتر بشو. دکتری یه قلم میخواد و یه کاغذ... به همین راحتی!"

عرض شود که... دیشب 4 ساعت نجاری کردم تا یک لونه بزرگ واسه توله سگها بسازم. بعد از کلی اره کردن و میخ کوفتن بالاخره ساعت 11 و نیم شب منزل جدید آماده شد ولی موقع حمل و نقل به حیاط افتاد و سقفش که با کلی وسواس و بدبختی سوار کرده بودم جدا شد. بقدری اعصابم خورد شد که بقیه اش رو هم درب و داغون کردم و رفتم خوابیدم! امروز ظهر از شیراز حرکت کردم و وسطهای راه یادم اومد که کلید خونه عمادده رو شیراز جا گذاشته ام!! زنگ زدم شیراز که کلیدو بدن به اتوبوس بعدی. واسه همین امشب مجبورم لار بمونم و یکساعت دیگه باید برم لب جاده!

یک کم از لار بگم.... اسمشو گذاشته ام "بایک-سیتی" (Bike City) چون بیشتر از اینکه آدم ببینی موتورسیکلت میبینی و از 7 ساله تا 70 ساله دوپشته و سه پشته و در دسته های 4 تایی به بالا تا پاسی از شب در خیابانها رژه میرن. میدان اصلی شهر (میدان آزادی) که فعلا در دست ساخت است فبلا قرار بوده شبیه میدان آزادی تهران در ابعاد کوچکتر بشه اما الآن شبیه فشنگ و یا حتی بیشتر شبیه عضو زهرماری شده!! شهر قدیم لار که در زلزله 40 سال پیش ویران شده بود هنوز مرکز اصلی خرید و فروش و تجارت هست و مردم تمایلی برای نقل مکان به شهر جدید که کلا زندگی گرانتری رو تحمیل میکنه نشون نمیدن.یک سینما هست که 2 ماه یکبار فیلم عوض میکنه و شما میتونید برای دیدن فیلمهای 2 سال پیش جا رزرو کنید. کمی بالاتر فرمانداری لار است و بالاتر بازار امام هست که شبیه بازار عربهای کیش هست و روبرویش اولین و تنها کافی نت در جهان که کشیدن دود آزاد است!!

خوب چرت و پرت بسه برم دیگه... راستی این مطلب رو راجعبه سیمین دانشور افتخار ادبیات معاصر ایران بخونید.

 
کرم داره... همین!!
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱۱  

ساعت نزدیک به 11 شب هست. یک شب زمستانی آروم، از اونهایی که آدم رو وسواسی و کلافه میکنه تا به پایان برسه. از عصر تا حالا صد بار TV رو روشن و خاموش کرده ام و با وجودیکه برنامه های مشمئز کننده ای داره هنوز هم روشنه. بالاخره بعد از عمری، آریتمی که گیج کننده ترین بخش قلب هست تموم میشه و گرسنگی ؛ قدیمی ترین و قویترین احساس بشری سراغم میاد . به فراصت شام درست کردن میوفتم. یخچال مثل همیشه ناامید کننده هست شکم لامصب مگه میذاره چیزی داخل یخچال بیش از 12 ساعت دوام بیاره؟! باید یه چیزی درست کنم... همه چیز هم فریز شده هست. کو تا بخواد آب بشه... 3 ساعت پیش خانم ع. مامای زایشگاه زنگ زد و گفت آش دوغ درست کرده. اه ... اه ه ه ه.. آش دوغ؟؟ Don't even think about it ... اما 2 دقیقه بعد زنگ میزنم و میپرسم آیا چیزی از اون آش مونده یا نه؟!! (یه ضرب المثل آلمانی هست که میگه: Wer kommt nicht zu richtige Zeit muss essen was ubrig bleibt!! یعنی دیر برسی باید ته مونده بخوری...) اما ته مونده هم نمونده!

از راه آلترناتیو هم نمیشه استفاده کرد (خالد ساندویچی پریروز اسهال داشت!)
اما کیک و نوشابه همیشه راهگشا هست.

با ولع مشغول خوردن شام شاهانه هستم که در میزنن. حرکات ماستیکیشن بتدریج آروم میشه...
اه ه ه ... نمیذارن آدم "شام" بخوره ها!!
در رو باز میکنم. خانم انصاری هست. این زن بقدر بیمارگونه ای وسواسی هست و حالت آدمهای محتاطی رو داره که رفتارهاشون خنده دار و اعصاب خوردکنه.

- سلام دکتر... میبخشیا. خواب بودی؟
: نه... "شام" میخوردم!
- شرمنده ها. مزاحم شدم... میگم هانیه عادتش هست
: خوب؟ (خیلی جلوی خودمو گرفتم که نگم چشمتون روشن!)
- هیچوقت اینقد درد نداشته. میگم نکنه آپاندیسش هست؟
: از کی درد داره؟
- امروز صبح.
: خوب حالا آوردیش؟
- بله جلوی درمانگاه هست. هرچی در زدیم کسی باز نکرد.
: آره. بچه ها مرخصی هستن. شما برو من یه 5 دقیقه دیگه میام.

ََApproach اولیه: دختری که ساعت 11 و نیم شب با وجود پریود بودن آرایش خفن میکنه بعیده مشکل ارگانیک داشته باشه.
معاینه اش میکنم البته انقدر وول میخوره و ریسه میره که نزدیکه از تخت بیوفته پایین...

: بابا این هیچیش نیست.
- چرا دکتر. عصر تا حالا منو عاصی کرده... فردا هم امتحان داره میترسه نتونه امتحان بده.
: والا خوب همکاری نمیکنه ولی معاینه شکمش خوبه...
- نکنه شب و نصفه شب آپاندیسش پاره بشه؟
: نمیشه ایشالا. یه سونو براش مینویسم فردا صبح انجام بدین اونم برای کیست نه آپاندیس.
- نمیخواد الان ببرمش لار؟
: از نظر من فعلا لزومی نداره ولی براش دارو میدم فعلا بخوره اگه محل دردش فرق کرد یا شدید شد بمن زنگ بزن.
- 2 تا قرص بروفن هم عصر خورده. مال اون نیست یعنی؟
: نه اشکال نداره.

یه آمپول بهش میزنم. بلافاصله پا میشه میگه دردم خوب شد!!

--- روز بعد ---
نزدیکهای ظهر هانیه و دوستش سونو و آزمایش بدست میاد... همه چیز خوبه و درد هم نداره.
شب اوضاع بهتره. امشب کوکو درست کرده ام اما امشب هم دوباره هانیه با مادرش میاد و میگه دردش شروع شده...
هیچ فرقی با دیشب نداره... با یه آمپول خوب خوب میشه!

--- چند روز بعد ---
یادم نیست شام چی داشتم ولی هانیه باز شکم درد داشت... مادرش خیلی نگرانه ولی مجابش میکنم که از اعصابش هست و هیچ دردی اینجوری بلافاصله خوب نمیشه.

--- 3 ماه بعد ---
هانیه ماهی 3-4 بار شکم درد میگیره. چندین بار لار و شیراز و تهران رفته و کلی آزمایش و سونو و حتی Abdominal CT هم شده و هر جا هم چیزی بهش گفته اند از جمله جالبترین اونها که تهران بهش گفته بودن "یه نوع کرم هست که تو آزمایش معلوم نمیشه!..."



 
 
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۸  
سلام به همگی
والا من خودم هم دلم بحال این وبلاگ بی صاحب میسوزه. اول میخواستم لپ تاپ بگیرم اما یادم به 2-3 ماه اول طرح میوفته که چقدر تو کف اینترنت بودم و میگم اگه لپ تاپ بگیرم دوباره اعتیادم عود میکنه. تازه همینجوریش الان قبض تلفنم 25-30 هزارتومن میاد وای به اینکه بخوام به شیراز هم کانکت بشم. واسه همین یک سیستم اشتراک گذاشتم اینجا که وقتی وبلاگ آپدیت میشه ایمیل بفرسته البته نمیدونم که کار میکنه یا نه !؟

راستی ظاهرا قرار شده اهل خیر عمادسیتی یه درمانگاه مجهز جدید بسازن. توی چند ماه اخیر انقدر وضع درمانگاه رو افتظاح جلوه دادم که الان هر کی منو میبینه میگه چیزی برای درمانگاه لازم نداری؟!! اول قرار بر تعمیرات و خرید وسایل بود اما ظاهرا پول کلانی از طرف بانی درمانگاه بدستشون رسیده و من هم نامردی نکردم و هرچیز به ذهنم رسید ( از DC-Shock و پالس اکسیمتر و دراپ کانتر و لیزرتراپی گرفته تا ژنراتور برق و Pager و آمبولانس و ...) خلاصه فقط CT-Scan و PET و MRI مونده که اونم روم نشد حالا دفعه بعد ایشالا!

یک صفحه خوب از آهنگهای قدیمی ایرانی پیدا کردم.

 
اوپس
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱۸  

عروسکی جان اولندش که وقتی آدم احساس کنه که بقيه بهش احتياج دارن ديگه حتی اگه خودشم نخواد نميتونه بگذره. يادمه يکبار به دليلی يکنفر رو که ديروقت اومده بود نديدم و تا صبح خوابم نبرد (با وجوديکه مدام دلائلم رو پيش خودم تکرار ميکردم!) دومندش (در واقع سومن!) اينکه لغات اجنبی بکار ميبرم چند دليل داره... يکيش اينکه ما اگه خودمونو هم بکشيم نميتونيم معادلهای فارسی غير مضحک پيدا کنيم. تازه اون لغات چندان هم مشکل نیستن بعدشم دوست دارم کسانی که میان اینجا بخاطر خوندن مطالبم بیان نه اینکه همراه وبگردی نگاهی هم تو خورجین ما بندازن. میخوام که بقیه هم در جریان بیمار قرار بگیرن (و ضمنا نفهمن چه گندی زدم!) و آره اگه ۴ تا دکتر رد شن هم يه کيس ديده باشن هم اگه نظری یا تشخیصی دارن بگن... پنجم در عهد بوق آمپول نبوده اگر هم بوده چهارشنبه سوری نبوده اگر هم بوده شما اون زمان تشريف نداشتين (منکر اين يکی نميتونی بشی!) در ضمن بله هر آمپولی منفجر ميشه اما اطلاع از محتوياتش در انتخاب شما خيلی کمک کننده است! راستی آدرس وبلاگتونو ندادين؟


«نويسنده: عروسكي
يكشنبه، 10 فروردين 1382، ساعت 4:18

مورد اول !خيلی وحشتناکه يه مريض در حال مرگ را نجات دادن ! خودم اون موقع ها كه هر روز مطب مامان بودم يادم مياد ! يه دفعه مامانم اونقدر به يه بچه تنفس داده بود كه لبهاش متورم شده بود ! واقعاً وحشتناك بود ! مورد دوم ! مردم اونجا هم احساس مي كنند كه دكتر ارث باباشونه ؟! ۲۴ ساعته بايد در خدمت باشي ! همه اشون هم دارن مي ميرن ! مورد سوم ! شما هم كه به نحو احسن از تمام لغات خارجي ونام داروها استفاده ميكنيد تا خداي نكرده كمتر از دكتري سراغ خاطره هاتون نياد !؟ چهارم اينكه سهميه الكل را مي ذارين واسه آتيش بازي !؟؟؟؟؟؟؟؟ ! پنجم! هنر نكردين! ما از عهد بوق آمپول ها رو مي نداختيم تو آتيش البته ! اونا كه تاريخشون گذشته بود ! راستي بابت الكل الان دوباره خوندم فهميدم پولش را از جيب خودتون داديد ! ششم ديگه حرفي نيست ! هفتم ببخشيد زياد شد ! تو وبلاگ خودم هم اينقدر نمي نويسم ! خدا حافظ»

 
نوشدارو!
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٥  

با یه دختره بالای یه سد پشت یه کامیون حمل پنیر هستم. کامیون می ایسته و ما پیاده میشیم. جاده بخاطر مراسمی که در روستای اونور سد داره برگزار میشه توسط ارتش بسته شده. دختره شروع میکنه با اونها کلنجار رفتن تا راه رو باز کنن. من یه دور اطراف نگهبانی میزنم و در نهایت مجبور میشم از پله های اظطراری کنار سد پایین برم پله خیلی طولانی هست. وسط راه یک سرباز از اون پایین منو میبینه و شروع به تیراندازی میکنه و بقیه هم از بالای سد متوجه میشن. چاره دیگه ای نیست. میپرم داخل آب. همینطور که داخل آب دست و پا میزنم دستم به چیزی گیر میکنه و منو میکشه بالا تا به یه ناقوس قدیمی میرسم و یک مجسمه که چکش بدست داره. کف اتاق که از چوبهای پوسیده فرش شده مسیرهایی بصورت جوی آب ایجاد شده. هوای بیرون مه گرفته هست و دانه های ریز برف در هوا معلق هستن. عقبتر یک راهرو سنگفرش هست که از مناره به سمت مقابل کشیده شده. در انتهای راهرو اتاق کوچکی با یه در آهنی قرار داره. همینطور که بطرف در میرم یکنفراز پشت در میزنه... سرجام میخکوب میشم. دوباره در میزنه و اینبار محکمتر. لابد میدونه که من داخل هستم...

- تق تق تق تق...تق تق تق تق تق تق تق تق...
لبه تخت میشینم. قلبم بشدت میزنه و کاروتیدهام دارن منفجر میشن.
چراغو روشن میکنم: 4:38:14 am لباس میپوشم و در رو باز میکنم. مرد سیه چرده ای حدودا 30 ساله که قیافه مینابی ها رو داره پشت در هست.

- مریض داریم!
: علیکم السلام!
- (لبخند)
: چه اش هست؟
- نفسش بنده.
: کی نفسش گرفت؟
- یه یکساعتی هست.
: چند سالشه؟
- 40-50 سال. دیروز هم اومده پیش خودت دوا بهش دادی.
: سهراب؟
- ها.. بعله. آوردیمش جلو در درمانگاه نشسته.
: خوب الان میام.

در رو میبندم و برمیگردم تو اتاق همینطور که لباس میپوشم به این فکر میکنم که پشت اون در چی بود!
بیرون هوا خیلی عالیه. هنوز هوا خوبه بهرحال بهار هست ... سهراب جوهری رو از دور میبینم. آره دیروز با زن بدبختش اومده بود درمانگاه. 3-4 روز پیش هم باز اومده بود. 2 هفته قبل سکته کرده بود و تازه از بیمارستان مرخص شده بود. پروپرانولول و نیتروکانتینشو تا حدی که میشد زیاد کرده بودم اما هنوز قلب درد داشت. چندین بار به خودش و خانواده اش گفته بودم که باید بره شیراز آنجیوگرافی بشه... حتی قبل از اینکه سکته کنه... بنظرم 3VD یا حتی Lt Main Disease میومد چون هروقت قلب درد میگرفت عملکرد قلبش بشدت افت میکرد و ریه هاش آب میاورد... توی نوتهای ارجاع هم برای بیمارستان لار مینوشتم که این بابا باید آنجیو بشه اما چند روز بعدش با آنتی آنجینال مرخص میشد. بهرحال 2 هفته پیش بالاخره سکته کرد (یه Diffuse Ant Wall MI خوشگل با LBBB و Lt Ant Hemiblock)

کلید رو تو قفل چرخوندم:
- چطوری سهراب؟
سرشو تکون داد اما صدایی ازش در نمیومد. روی زمین نشسته و دستشو به نرده ها گرفته بود و به سختی تنفس میکرد.
زیر بغلشو گرفتم و اون مرد هم کمرشو گرفت و بردیمش اتاق بستری. اکسیژن براش گذاشتم و سرتختو بالا آوردم. اما نمیتونست دراز بکشه. لبه تخت نشوندمش. آسپرین و چند تا TNG دادم بهش. از مطب دستگاه EKG و فشارو آوردم. فشارش 150/80 بود و ریه هاش تا وسط کتفش آب آورده بود دوباره. بهتره یه IV-Line داشته باشه...
داخل پانسیون یه سرک کشیدم. آقای محمدی (بهیار) نبود. یادم اومد که دیشب رفته بود خونه گرشاسب... 2342599 الو؟ خانوم ببخشید بیدارتون کردم آقای محمدی اونجا هستن؟ آها. دیشب؟ نمیدونید کجا رفتن؟ گرشاسب امشب کشیک نیروگاه هست؟ مرسی. ببخشید شرمنده مزاحم شدم.

برمیگردم داخل داروخونه. خداکنه حداقل یه آنژوکت بیرون گذاشته باشه... داخل کمدهارو میگردم. و بالاخره یه آنژیوکت پیدا میشه. سرم دکستروز براش وصل میکنم و 40 میلی فروزماید بهش میدم. کماکان درد داره. مرتب براش TNG میزارم. با بدبختی نوار قلبشو میگیرم. فرقی با نوار قبلی اش نداره فقط یکم مشکوک به Post Wall هست. ول کن بابا حالا کی میتونه از این Post Lead بگیره... من که میخوام بفرستمش بیمارستان. همونجا لابد میگیرن ازش. دوباره سینه اشو گوش میدم همون Rales وسیع و S3 Gallope . دیگوکسین ، کاپتوپریل و دوباره 20 میلی فروزماید و TNG. میرم داخل اتاق و زنگ میزنم آقای رحیمیان آمبولانسو بیاره. شماره نیروگاهو میگیرم گرشاسب برمیداره بهش میگم آقای محمدی رو بگو سریع بیاد. مریض بدحال داریم باید باهاش بره لار.

صداهای عجیب غریبی از راهرو میاد. تلفن رو میبرم داخل مطب وصل میکنم. زن و دخترای سهراب هستن. زنش مثل همیشه کف زمین میشینه و زانوهاشو بغل میگیره و هر از گاهی چند کلمه بی ربط از دهنش خارج میشه که خودش هم میدونه واسه همین خیلی آروم اونهارو ادا میکنه. سهراب شروع میکنه فحش دادن اما نفسش به شماره میوفته. بهش میگم اصلا حرف نزنه و به زنش میگم بیرون بشینه. فشارشو میگیرم 130/80 دوباره 20 میلی لازیکس و TNG براش میذارم و اکسیژنشو بیشتر میکنم. آقای محمدی سرو کله اش پیدا میشه. سلام علیکی میکنه و با سرمش ور میره. بهش میگم 2 تا آمپول لازیکس و آتروپین و اپی نفرین و آمبو برداره و یه زنگ هم به رحیمیان بزنه بگه آمبولانس چی شد؟ و بعدش هم آنژیوکت رو فیکس کنه. (با 4 تا چسب انگشت آنژیو زده بودم!! این آقای محمدی چسبها رو 10 تا سوراخ قایم میکنه!)

میرم داخل مطب و فرمها و نوت ارجاع رو براش مینویسم. یک نامه هم برای رییس شبکه بهداشت لار مینویسم و براش توضیح میدم که این بابا بدلیل مشکلات مالی نمیتونه آنجیوگرافی کنه و اگه بشه از اونجا یک نامه ای چیزی بهش بدن برای شیراز. بشدت احساس گرسنگی میکنم. مش خلیل (کاردان مبارزه با بیماریها) تازه بیدار شده و میاد داخل مطب:

- سهراب جوهریه؟
: آره
- چشه این؟
: چی بگم والا
- اعزامی هست؟
: آره. قربون دستت ماموریت محمدی رو بنویس بیار امضا کنم.

میرم اتاق بستری . زن سهراب پایین یکی از تختها نشسته . سهراب دراز کشیده و یکی از دختراش شونه ها و گردنشو میماله.
: چطوری سهراب؟
- حالا یکم بهتره
: درد داری؟
- آره اینجا تو گردنم تیر میکشه ولی سینه ام ول کرده
: ادرار کردی؟
- بله 2 بار
فشارش 120/70 هست و Ralesاش کمتر شده اما هنوز نصف ریه اش پرآبه.
: خوب ببین الان آمبولانس میاد میری بیمارستان اینا رو هم اونجا نشون بده. این نامه رو هم بده دست یه نفر ببره مرکز بهداشت ببینه میتونه یه نامه ای معرفی چیزی بگیره برای شیراز؟
- والا من شیراز نمیتونم برم. خوارم به والله نه پولشو دارم نه دست و پا. 20 ساله تو باغ سید احمد جون میکنم 25 تومن بهم میده به گله هم بچه دورمه. کی ببرتم؟ او از پسرای گوهم که معلوم نی کدوم گورین یه چی هم باید بذاری کف دستشون. ای ضعیفهء ولو هم که از خداشه من بمیرم اصلا.
: بهرحال فکر خودت باش. کار دستت میده ها... باید حتما از رگ قلبت عکس بگیری. احتمالا تنگی رگهات شدیده. من بخاطر خودت میگم یعنی واقعا لازمه.
- نه شما که دوروس فرمودی . من چیکار کنم؟ حالا بذار سید احمد از حج برگرده ببینم پول بهم میده برم شیراز؟

میرم داخل اتاق خلیل. داره چایی درس میکنه. این آمبولانس لعنتی هم نیومد... میخوام یه بار دیگه زنگ بزنم یادم میاد که تلفونو بردم داخل مطب. حالشو ندارم برگردم. لابد الان دیگه پیداش میشه. به دیوار تکیه میدم و دستمو پشت سرم قلاب میکنم چشمهامو میبندم و به بدبختی 8 نفری که اونجا هستن فکر میکنم و دنبال مقصر میگردم. رادیو فردا داره آهنگ A Little Less Conversation رو پخش میکنه. راستی عید چی میشه؟ بالاخره میذارن برم یا نه؟ سال قبل عید اینجا بودم و چقدر حالم گرفته بود... حتی یادآوری اش هم ناراحتم میکنه. نه... به هر قیمتی هست امسال میرم... تو همین افکار هستم که صدای جیغ میاد... از جا میپرم و بسرعت میرم اتاق بستری. دختر بزرگ سهراب زار میزنه و میگه "نفس نمیکشه... دیگه نفس نمیکشه..." نبض کاروتید نداره. ماساژ رو شروع میکنم و داد میزنم: محمدی!!!
اما کسی نمیاد. معلوم نیس کدوم گوریه. خلیل میاد داخل بهش میگم آمپولهای آتروپین و اپی نفرینو بیاره و لیدهای EKG رو وصل کنه. طفلک بلد نیست اعصابم از دست محمدی خورده همینطور که ماساپ میدم برا خلیل میگم که کدوم لید رو کجا بزنه و کدوم دکمه هارو فشار بده... بالاخره نوار درمیاد... ریتم Idioventricular با ریت 20 تا 30 هست. به خلیل میگم آتروپینو Dilute کنه و بزنه اما همینکه میخواد تزریق کنه سرنگ از نیدل جدا میشه و همه اش میپاشه تو صک و صورتمون. یکدفعه چشمم به محمدی میافته که دم در خشکش زده.
- چطور شده؟
: کجا هستی تو؟ معلوم هست؟
- داشتم برگ ماموریت...
: بیا یه آتروپین و اپینفرین بکش. بعدشم لارنگوسکوپ و تیوب بیار. اون آمبو رو هم بیار بزن.

<30 دقیقه بعد>
...هنوز دارم روی سینه سهراب بالا و پایین میرم.
آقای محمدی بزحمت خودشو بالا کشیده و Tube رو نگهداشته و آمبو میزنه و هر از گاهی زیر لب میگه "دکتر ولش کن گناه داره".
خلیل حالش بد شده و داره آب میزنه صورتش.
دستگاه EKG که از بس Flat تحویلمون داده خسته شده.
آقای رحیمیان که تازه تشریف آوردن و در کمال تعجب به سانسهای پایانی نمایش نگاه میکنن.
دخترهای سهراب که جیغها و ضجه هاشون تبدیل به ناله های بریده بریده شده
و زن سهراب که همچنان زانو به بغل رو زمین نشسته و با خودش حرف میزنه.

سهراب مرد.

 
۴شنبه سوری (با تاخير)
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢  
اول بگم که متاسفانه توی عمادسیتی (مثل بعضی مناطق جنوبی) اصلا عید نوروز و کلا سنتهای ایرونی برگزار نمیشه و اعیاد و مراسم اونها مث عربها هست. بخاطر همین خیلی سوت و کورهست اما هیچ چیز نمیتونه روح ناآرام و آتیشباز منو ساکت کنه 4شنبه ای سوزوندم که در تاریخ عمادسیتی نوشته بشه! حسابشو بکنید که از 5 ماه پیش که خالو درختهای زایشگاه رو هرس کرد من چوبهارو نگه داشته بودم برای 4شنبه سوری! از روز قبلش با بچه های درمانگاه اون چوبها رو از جلو خونه من آوردیم و گذاشتیم جلو درمانگاه .

بعد از ظهر 3شنبه خیلی مریض اومد. وقتی در مطب باز میشد و کسی وارد یا خارج میشد سرم رو کج میکردم و نگاه ناامیدانه ای به مریضایی که ویزیت بدست صف کشیده بودن مینداختم. عصر حدود 5/6 -7 داشتم نسخه آخرین مریضو مینوشتم دیگه یادم رفته بود که دیشب چه خیالاتی داشتم یا سعی میکردم به خودم بقبولونم که بهرحال 4 نفر باید باشن آتیش کنیم... توی این حس بودم که از پنجره مطب فخرو رو دیدم 2 تا کنده لیمو گذاشته بود رو کولش و وارد درمانگاه میشد. ( فخرو پسرخاله یکی از پرسنل درمانگاهه. توی کیش مغازه لباس داره و 2-1 ماه هست که اومده مرخصی.) آقا من رو میگی انگار 10 میلی اپینفرین بصورت ساب کیو زده باشم! اصلا نفهمیدم چی نوشتم! فقط سریع پریدم بیرون...

- وووو... دمت گرم عیوالله ... بذار همونجا رو اون چوبها.
<شششترق..>
: بیا دکتر اینم چهارشنبه سوری! حالا بازم بگو مردم اینجا بی بخارن
- کی؟ کجا؟ غاط کرد! دشمنت مرد! بخار دارن اونم بخار جیوه! دمت گرم! از کجا آوردی اینهارو؟
: از باغ کشک الله. کنده لیمو هستا... یه زغالی میشه اینااا
- ok بابا میدونم چی میشه!
: نفت کو؟
- نداریم.
: اینها که همینجوری آتیش نمیگیره
- مساله ای نیس. الکل داریم بحد وفور.
: خوب بیار آتیش بزنیم دیگه
- بچه ها نیستن. خلیل رفته کردشیخ واکسن بزنه. نادر هم بیرونه... محمدی هم داره دارو میده تا همین الان مریض میومد. حالا بیا داخل یه چایی بخوریم تا بیان.

خلاصه مراسم بطور رسمی از ساعت 9 شروع شد و تا 5/1 شب ادامه داشت!! واقعا خوش گذشت.
البته پول اینهارو باید از جیب بدیم:
1- 2 شیشه الکل
2- 18 آمپول آب مقطر
3- 3 آمپول دیکلوفناک (تاریخ گذشته)
4- 5 آمپول متوکاربامول
5- 3 ویال آمپی سیلین

نکات جالب توجه 4شنبه سوری امسال:
1- وقتی آمپولهای اولی منفجر شدن بفاصله 5 دقیقه ماشین پاسگاه جلو درمانگاه ایستاد (فکر نمیکنم رفلکس پلیس آلمان هم به این سرعت باشه!)
2- چند نفر از اهالی اونور کوچه وایساده بودن و نگاههای عاقل اندرسفیهانه میکردن! نمیدونم. شاید هم براشون تازگی داشت.
3- اگر داخل ویال آمپی سیلین رو با سرنگ پر از الکل کنید و اونو با نیدل داخل آتیش بندازین مثل کوره آتیش میگیره.
4- همیشه فکر کنید یک آمپول (عمل نکرده!) داخل آتیش هست!
5- بعد از مراسم زغالها رو برای مصارف نامشروع نگه ندارین!

===

راستی چقدر باید زجر بکشم!!! هرکی آدمو میبینه اینو میپرسه و آدمو خفیف میکنه!
من امتحان رزیدنتی نتونستم شرکت کنم چون طرحم تا 3 مهر طول میکشه. ( داوطلبهای امسال واقعا شانس آوردن!!) البته چندان هم آمادگی نداشتم و از شهریور که مطمئن شدم نمیتونم سال آینده رزیدنتی شروع کنم دیگه درسو گذاشتم کنار.
در ضمن اگه شما از داوطلبهای سال آینده هستین از حالا بهتون هشدار میدم که با رقبای سختی دست به یخه شده اید!

 
ساقيا آمدن عيد مبارک بادت
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱  

آغاز سال نو رو تبریک میگم. امیدوارم سال خوبی برای ایرانیها باشه.

 
بایکوت!
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢۸  
سلام به همگی دوستان!
وای باید ببخشید که ایم مدت نتونستم سری بزنم.
شما خوب و خوشین؟ من که عالیم! بعد از ۳ سال دوباره عید خونه هستم.

اهان! اول از هر چیز بگم که در امتداد تلاشهای مذبوحانه استکبار جهانی در جهت ایجاد جو ناامیدی و یاس بین خلق الله ؛ اخیرا شایعات وقیحانه ای در مورد فوت یا ابتلای اینجانب به بیماریهای محیرالعقولی شنیده میشود. بدینوسیله اعلام میدارد که چنین شایعاتی کذب محض بوده و بنده بحمدالله در صحت کامل جسم و جان هستم . بدیهی است چنین خذعبلات بخشی از توطئه رسانه ای بنگاههای سخن پراکنی وابسته به محافل استکباری بوده و تحت فشار لابی لاریها صورت میگیرد.

اما از حال و روز و مصائبی که بهم میگذره چی بگم ! مصیبت از این بزرگتر که 5/1 ماه آنلاین نباشی؟!!!!

اما تلافیشو سرشون در آوردم! کلی نامه و تلفنگرام زدن که 4 روز عید کشیک هستی. اینجانب هم امروز در کمال خونسردی نه تنها خودم بلکه به همه پرسنل مرخصی دادم و همگی جل و پلاسمونو جمع کردیم و یه قفل گنده هم زدیم در درمانگاه!! چند ساعتی هست که رسیده ام شیراز و تا حالا بشدت مشغول حمل کردن تکوندن و کشیدن بوده ام!


 
عماديش گايدلاينز!
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٤  

نحوه برخورد با بیمار یکی از مهمترین قسمتهای ویزیت محسوب میشه و در واقع مجموعه ای از شرایط محیطی و خلقیات پزشک و بیمار فضای ارتباط ما رو تشکیل میدن. توی 10 ماه گذشته که در عمادسیتی هستم تونسته ام تا حدودی آدمهای مختلفی رو که هرروز میان درمانگاه Categorise کنم .

باید بگم که گفتگو با بیمار و جلب اعتماد و رضایت اون و بکار بستن اون برای کمک به درمان واقعا یکنوع هنر هست. البته هیچ پزشکی نمیتونه ادعا کنه که قادر هست برای همه بیماران این شرایط و فضای ایده ال رو ایجاد کنه. بهرحال بنظر من :

1- مهمترین نکته اینست که تحت هر شرایطی آکادمیک ترین درمان را ارائه کنیم. سمپتوم تراپی و درمانهای داکومنت نشده ما رو به جایی نمیرسونه.
2- بهترین درمانها Safe ترین آنهاست! (مرا به خیر تو امید نیست ... شر مرسان!)
3- این درست است که بیمار بهرحال "مشتری" خدمات ما هست و در نهایت مثل هرجای دیگه بهتر اینه که راضی باشه.
4- بعضی وقتها چیزی که مطلوب بیمار هست در جریان درمان مورد نظر ما اختلالی ایجاد نمیکنه در اینمورد بهتره که دارویی که مورد نظر اون هست هم تجویز کنیم و حداقل Placebo Effect و آرامش بیمار رو در نظر بگیریم.
5- همیشه بیاد داشته باشیم که نمیشه کسی رو زورکی درمان کرد همیشه کاری کنیم که بیمار از ما کمک بخواهد.
6- یک روش خوب اینه که بیمار رو در جریان بیماری و ریسکهایی که با اون مواجه هست قرار بدیم و براش توضیح بدیم که چکار باید بکنه و هرکدوم از داروها چه اثری در درمانش دارن و چه ریسکهایی بهش وارد میکنن احساس مشارکت در درمان بهترین انگیزه در پذیرش اون از طرف بیمار هست.
7- بالاخره مواردی هم هست که خواست بیمار در تقابل با Management ما هست در این موارد بنظر من باید بیمار رو آگاه کرد و در نهایت کاری رو که درست وعلمی و قابل دفاع هست انجام داد. در این موارد بسته به درک بیمار با طیفی از پاسخها از مشت و لگد و ناسزا تا غرغر ونوچ نوچ و پشت چشم نازک کردن و قهر کردن و... مواجه خواهیم شد که برحسب مورد طبق پروتکل بروس-لی و قمر خانم عمل شود!

البته فرهنگ و شخصیت مردم در اینمورد خیلی موثر هست. مخصوصا در جاهای کوچک و علی الخصوص در قریه مبارکه عمادسیتی که 4 قبیله مختلف در کنار هم بدور از صلح و صفا(!) زندگی میکنن یکم پیچیده و خیلی اوقات خنده دار میشه. در این موارد به راهنمای EMAD-ish Guidelines که بزودی ادیشن جدیدش وارد بازار میشه رجوع کنید.


 
بگذار برگردیم به همان اوایل....
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٤  

باید تو را ببینم و بگویم چقدر افسوس میخورم
تو نمیدانی چقدر دوست داشتنی هستی
باید تو رو پیدا میکردم تا بگویم چقدر بتو وابسته ام
و بگویم که من تو رو از خودم جدا کردم
رازهایت را بمن بگو. سوالهایت را از من بپرس
بگذار برگردیم به همان اوایل
هیچکس نگفته اینکار آسان است
اما برای ما خجالت آور است که جدا شویم
هیچکس نگفته اینکار آسان است
اما هیچکس هم نگفت که ممکن است به این سختی باشد.
بگذار برگردیم به همان اوایل
همراه با قلب من فریاد بزن
و بمن بگو که مرا دوست داری
برگرد و قلب مرا شکار کن
بگذار برگردیم به همان اوایل....


 
همايش
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۳  
سلام به همگی

نمیدونم کسی از شما در همایش 4 روزه پزشکان عمومی شرکت کرده بود یا نه... برعکس اسم دهن پرکن و تبلیغات زیادی که از چند وقت پیش کرده بودن چه از نظر بار علمی و نحوه ارائه مطالب و برنامه ریزی و ... خلاصه همه چیزش تو ذوق میزد...طوریکه Presentation ها حتی در بهترین شرایط به سطح یه لکچر معمولی فیزیوپات هم نمیرسید! نمیدونم برگزار کنندگان چه اهدافی از این همایش داشتن یا اصلا فکر میکنن با چه قشری طرف هستن؟ چرا توی ایران (برعکس همه دنیا) همه اش سعی بر این هست که محدوده عمل پزشک عمومی کوچک و کوچکتر (در حد خال سوزوندن و تاتو!) بشه؟ آیا هدف از آموزش 7 ساله پزشکی اینه ؟

بنظر من که در درجه اول کسب درآمد از یک همایش علمی در ازای ارائه مطالب تکراری کم اهمیت و دموده و بعضا توسط افرادی که متاسفانه تسلط علمی بر مطالب نداشتن واقعا جای تاسف داره. و دوما اگر هدف بالا بردن مهارتهای علمی و عملی هست قبل از هر چیز از ۴ نفر بپرسید که آقا شما توی مطب در چه مواردی دچار مشکل میشی ... این مطالب رو حداقل ۳-۴ بار به کلکهای مختلف به خوردمون داده اند و بحمدا... همه هم انواع رفرانس و خلاصه درس و جزوه و چه و چه رو دارن و آدم بجای اینکه کلی بسلفه و ۴ روز بکوبه بیاد تهرون (تازه برف هم نبینه!) لای کتابهای خاک خورده اش میگرده و همه این چیزا رو که شما یک در میون و نیمه غلط فرمودین میخونه...

آخيش!!


 
بيمار زير را هندل كنيد و جايزه بگيريد!
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢۳  

بيمار يه خانم ۵۵-۶۰ ساله که لنگ لنگان وارد مطب ميشه صورت گرد و لپهاي قلمبه با چينهاي زياد اطراف چشم و لبها. دور ميزنه و روي صندلي ميشينه و خودشو جابجا ميكنه تا راحت بشينه بعد يه نگاهي به شما ميندازه چادرش رو پس ميزنه و آستينشو به زحمت تا بازو بالا ميكشه...

” اول فشاروم بگير بشوم بينوم زيره؟ براهه؟ “

شما هم كه ميدونيد تا فشاره رو نگيريد يك كلمه هم حرف نميزنه با دقت كاف رو ميبندي و فشارشو ميگيري...

- فشارت 15 رو 9 هست
: ها؟
- (با صداي بلندتر) 15 هست فشارت
: زيره يا برا ؟
- يه كم برا هست قبلا سابقه فشار خون داشتين؟ چربي يا بيماري قند ندارين؟
: نافهمم
- توي خانواده تون كسي فشار خون نداره؟

كلمات نامفهومي رو زير لب زمزمه ميكنه

: چي بخروم چي نخروم؟
- چربي نمك سرخ كردني شيريني گوشت قرمز اينها نخور. ميوه سبزي گوشت ماهي يا مرغ آب پز كن يا كباب كن بخور روزي نيم ساعت پياده روي كن.
: خو!

بنظر ميرسه كه تا حالا خيلي راضي هست و بهش خوش گذشته... آستينشو پايين ميكشه و به ساق پاش اشاره ميكنه:

: منده... منده اقد درد اكننن كه خوارم ازش. اينكي درد اكن او از هيبت همي دردوو پس شونه ام جواب ميده. نميدونوم باده؟ ميگن باد رووماتيسمه. او هميطور وخشههه وخشهه... او سرم هم مثال ايكه يه پاتيل آتيش روش گذاشتن. اوو شو رفته استوم پيش ننه سيد احمد ورده-چوكل ماليده روش پايينشم داغ كرده اينم جاش...
ديگه اشكمم هم مثال ايكه يه كره داخلشه. او هي ازن هي ازن.. ما بهش ميگيم چولمه. شما چي ميگين؟

حالا يه زحمتي بكش. قرص هم سيم ننويس قرص اوم ناشم بخوروم. شربت هم اشكموم قبض اكن. يه سوزن گرم سي استخونام بنويس با يه آمپول سرد سي اشكموم.
اي چشمام هم كم سو شده بشوم يه قطره اي مرهمي نداري؟ خدا خيرت بده. زود بنويس كه شوم شد. از محله برا اومدام
يه بچه اي هم مريض داروم دوش تالا توو (تب) اكن گمانم خرش (گلوش) درد اكن سيش يه شربتي سوزني هرچي خوبه بنويس ببرم...



 
باران
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢۳  
باز باران می آيد
باز ترانه آشنای ناودانها
باز بوی زندگی
چشمانی که به ابهت خاکستری آسمان دوخته ميشوند
باز گوشهای يخ کرده و کله خيس

باز هم ظهر بارانی سرد
باز هم کودک دبستانی که چکمه هاش پر آب شده و وقتی خونه ميرسه يادش مياد که صبح چتر همراهش بوده. باز هم نگاههای نااميد. باز هم تاريکی و تشويش و ترديد...

باز آغوش مادر
پتوهای ملحفه شده
صورتهای داغ و ورم کرده و بخاری و آش رشته
شلغمهای مهوع

بگذار باران ببارد
بگذار همیشه ببارد و بگذار هميشه خيس بشويم
تا مادر هميشه بماند.


 
I Guess I'll die another day
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۳  
سلام به همگی

خیییلی زورم گرفته!
آخه چرا هر وقت من میرم مرخصی باید برام دردسر بشه؟؟
آخه خدا رو خوش میاد؟
بعد از 3 ماه جون کندن تو این کوره دهات خیر سرمون خواستیم 1 هفته بریم مرخصی...
خوب البته که حق دارم 4شنبه و 5شنبه رو هم دودره کنم! اصلا مزه مرخصی به همین دودر کردنشه. وگرنه فرقی با آدمیزاد ندارم که!
خلاصه ايندفعه هم خبرش به شبکه رسيد و هم برام غيبت رد کرده ان و هم حقوق ماه قبلمو ندادن! و من الان حسابی مشغول نگهداری از ۳ قلوهای گاوم هستم و مگنزیوم سولفات هم براش شروع کرده ام که بیشتر از این نزاد!

ولی همه اینها هم از لجشون هست... از موقعی که اون مشت محکم رو به دهن استکبار جهانی زدم ایادیشون تلاش مذبوحانه ای رو تحت عنوان «پروژه عبور از پزشک دهکده» شروع کرده ان ولی روشندلی قرائت فرموده اند (کور خوندن!)

راستی یادم رفت
خیلی ممنون از محبتتون مخصوصا از آزاده و بهزاد.ام.دی. آره شیراز که بودم گفتم ریخت و قیافه وبلاگمو عوض کنم که روتین نباشه. جدی ريخت و قيافه اش خوب شده؟ کلی دردسر داشت من که اولش خيلی ذوق کردم اما بعدش بنظرم بی ريخت اومد. بهرحال وبلاگ عمادی بهتر از اين نميشه!


 
آموزش زبان عمادی! (قسمت اول)
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢۱  

هوسپیتال Hospital بیمارستان
شیبل Shovel بیل
گلاس Glass لیوان
لیت Light لامپ
بیل Bill قبض
براسو Brother برادر

 
باز حافظ
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٠  
امروز با دوستم يک کتاب بسيار عالی گرفتيم که خوندن اونرو به همه مخصوصا دکاتير ادب دوست توصيه ميکنم:

طبيبانه های حافظ تاليف استاد دکتر احمد مدنی (فوق تخصص نوزادان)

اگرچه هنوز چند صفحه بيشتر نخونده ام اما نگاه ايشون بقدری تازه ؛ دقيق و زيبا هست که لطافت و رندی حافظ رو در تعامل با پزشکای اون زمان و همينطور نکات مدیکال نهفته در بعضی اشعار لسان الغيب رو به نحو شيوايی بيان ميکنه...

شربت قند و گلاب از لب يارم فرمود
نرگس او که طبيب دل بيمار من است

 
Cattle Feeding
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱۸  
راستی دیشب که داشتم خیابونهارو گز میکردم اتفاقی یکی از دوستهامو که در یکی از روستاهای مرودشت داره طرحشو میگذرونه بعد از چند ماه دیدم ... خلاصه بعد از کلی حرف و درد دل به کتابی که دستش بود اشاره کردم و گفتم ای خرخون داری رزيدنتی کوک ميکنی؟ حدس بزنيد چه کتابی بود!!!! (تغذيه گاو و گوسفند!) ميخواد يه گاوداری باز کنه!‌
نظرتون چیه؟!

 
الکمبيوتر
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱۸  
با سلام به همه دوستان

وای که چقد بازار کامپیوتر بی در و پیکر هست! دو سه روز هست که دخترخاله ام درگیر خرید PC هست 1000 نوع مادربورد و شصتاد نوع رم و هارد و ... خلاصه از هر قطعه ده نوع مارک مختلف هست و از هر مارک هم انواع تقلبی و اصلی و حتی بعضی وقتها نیمه تقلبی!! یادمه 10 سال پیش باید 900000 تومن میسلفیدیم تا یه سیستم 486 از سری IBM-PSVP بخریم و هرروز پز میدادیم که Ramاش 4 مگابایت هست! 100 مگابایت هارد دیسک داره!! همراهش ویندوز 3.0 با دیسکتهای اوریجینال 720 کیلوبایتی مایکروسافت هست. بهترین برنامه ها Banner و Body Works بودن که 10 تا کپی ازشون داشتیم... حالا با نصف اون قیمت (و یا با روزی 800 تومن!) یه پنتیوم 4 به آدم میدن که 3 ماه باهاش حال میکنیم و 3 ماه هم ای میسازیم باهاش اما وقتی به ماه ششم رسید دادمون هوا میره... اه ه اینم شد کامپیوتر؟؟ مث حلزون هست! هاردش هم پر شده و با وجودیکه 256 مگ رم دیگه هم براش گرفته ایم 3 ساعت طول میکشه تا یه برنامه فسقلی رو اجرا کنه مودمش مرتب دیسکانکت میکنه. درایو cd اش مرتبError میده. تصویر مانیتورش میلرزه ماوس و کیبوردش اعصاب خوردکنه ... خلاصه انقدر کله بابا ننه رو میخوریم تا یه اسباب بازی نو بخرن برامون...

 
باز هم خانه
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٤  
سلام به همه دوستان !

ممنون برای ایمیلها و مسیجهای قشنگتون. خيلی ببخشيد که چند هفته نتونستم بيام آنلاين. بالاخره جاکن شدم و اومدم شيراز! امروز خيلی خوشحالم! آق همیلتون درسته که یه ذره دل و دیونگی خوبه اما اگه کارم به اون کاکا مشهدی که چاقوشو تیز کرده کشید چی؟! آزاده جون نگران نباش علایم جنونم پسرفت کرده!! عصر هم کلی خوابيدم و ۲ ساعته PC رو دارم زير و رو ميکنم. کاکا مشهدی شما هم دلت رو خوش نکن راستی چقدر Aggressive هستی!! بهرحال کرونرهای نک و ناقص ما قابل شما رو نداره! آق بهزاد گیر نده حالا!‌ خوب چیکار کنم خیلی Aggitate بود...

راستی کسی Max Payne رو بازی کرده؟


 
مرد آرام (ادامه)
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٤  
...

آخرش دراز ميکشم و در لطافت آهنگهای يانی توی افکارم غرق ميشم... ديگه مهم نيست که امروز ۱ روز بود يا ۲ روز که گذشت... با چشمهای نيمه بسته به سقف زل زده ام... امروز چطور بود؟ ای... تقريبا خوب بود و يه کم بد. بهرحال گذشت يا داره ميگذره و این بیشتر نگرانم میکنه... بازم «کم اميد» هستم. اما فکر کنم هنوز به خودم اطمینان دارم. نه از جنس اون اطمینان اولیه... اون که رفت ذوب شد و ازهم پاشید. خیلی وقته. بذار ببینم... آره 9 ماه شده. خدای من واقعا 9 ماه گذشت؟؟ چطور ممکنه؟ زمانی آرزوی اینو داشتم که ماه و خورشید خیلی سریع جابجا بشن اما الان احساس بدی دارم. شاید بخاطر اینکه هنوز یه آرزو دارم. آرزویی که ساعت به ساعت و روز به روز سنگینتر میشه... راستی امروز چندم بود؟ دهم یا یازدهم؟ نه.. دهم که پریروز بود... شاید هم اشتباه میکنم . ظهرها نباید بخوابم. اه چقدر تنبل و بی خاصیت شده ام... بازهم دارم وقت تلف میکنم. نباید خودم رو با خودم مقایسه کنم. شرایط امروز من با دیروز فرق میکنه

پشیمونی امیر؟؟ نه... حتی در بدترین حالت. نمیدونم شاید هم بعضی وقتها بخوام پشیمون باشم ولی نمیتونم. فکر میکنم کارهایی که تا حالا کرده ام درست بوده یا اگر هم اشتباه بوده در درازمدت کامپلیکیشنهای بدی بهمراه نداشته. اه بازم دارم وقت تلف میکنم... با یک Sigh همه فکرها رو Save میکنم توی هارددیسک مخم و Logout میکنم...

هنوز 2 صفحه بیشتر نخونده ام که تلفن زنگ میزنه (راستی واسه تلفنم 8 متر سیم گرفته ام تا مجبور نباشم خودموجابجا کنم!) آقای محمدی هست :

- دکتر نیومدی؟
: چطور؟ مریض داریم؟
- نه واسه چایی
: آها... مرسی. باشه. اگه مریض اومد میام.
- حتماً بیاین دکتر.
: باشه ایشالا. شما بخورین. فعلا دارم مطالعه میکنم.

ای بابا طفلک حتما تنها هست. همه که مث من پوست کلفت نیستن. حالا اگه مریض اومد میرم یه 10 دقیقه پیشش میشینم. قرار شد وقت تلف نکنم دیگه!
یکساعت میگذره... احساس خوبی از انجام شدن برنامه هام دارم طوریکه احساس گرسنگی هم ساپرس میشه... بی خیال فردا یه غذای درست حسابی میریزم توش...
آقای محمدی دوباره زنگ میزنه و میگه یه مریض اومده. یه کم زورم میگیره. بلند میشم و همینطور که لباس میپوشم بلند بلند با خودم حرف میزنم : « برم این 2 تا استکان چایی رو بخورم که آقای محمدی تا اله صبح زنگ میزنه! » از حرف خودم خنده ام میگیره. این چقدر چایی میخوره! چند ماه پیش روز پرستار یه فلاکس گنده واسش آوردم و خودمو بدبخت کردم! بصورت Q2h این فلاکس پر و خالی میشه! تا درمانگاه هنوز لبخند رو لبهام هست. 3 زن روی نیمکت نشسته اند و یک مرد داره تابلو پیامهای بهداشتی رو میخونه... داخل مطب خالد رو میشناسم. صاحب نانوایی هست. سلام علیکی میکنیم خالد میره بیرون و زنها روبنده شون رو برمیدارن. هیچکدومشونو نمیشناسم. یکی از زنها از زیر چادرش یه بچه 2 ماهه که حسابی قنداق پیچی شده در میاره و میگه مریضه. از ظهر تا حالا گریه میکنه. اشاره میکنم که روی تخت معاینه بگذارنش. همینطور که دستهامو میشورم به این فکر میکنم که حالا که تا اینجا اومده ام به مش خلیل هم بگم فردا صبح من باهاشون میام شهر. 4-3 هفته هست چسبیده ام اینجا... دلم سیاه شد!!

مشغول بازکردن قنداق میشم و انقدر ماهرانه اینکارو انجام میدم که یکی از زنها خنده اش میگیره و از کنار تخت دور میشه. بچه خیلی نا آرومه. بنظرم یه کم Febrile هم هست. یه عادت خوبی که دارم اینه که موقع معاینه Infant ها لختشون میکنم. ایندفعه خیلی کمک کرد. یه فتق اینگویینال بسیار دردناک سمت راست بچه بود که بهش اشاره میکردی جیغ بچه هوا میرفت. هیستوری Obstipation و Vomitting هم داشت... یه کم دیگه هم باهاش ور میرم اما چیز دیگه ای پیدا نمیکنم. بعدش میشینم و یه کانسالت جراحی (R/o Incarcerated Hernia) براش مینویسم. یکی از زنها که مسنتر از بقیه هست و بنظرم مادربزرگ بچه هست مشغول بسته بندی بچه میشه و با یک حرکت سریع بچه رو زیر بغلش میزنه. نامه دو به مادرش میدم و تاکید میکنم که ببرنش بیمارستان به جراح نشونش بدن.

- یه شربتی آمپولی سیش بنویس تا صباح پس صباح ببرمش.
: نه همین امشب باید ببرینش ممکنه روده اش پیچ بخوره و خطرناک بشه.
- حالا خودت یه کاریش نمیتونی بکنی صبح میبرمش
: نه باید جراح ببینه... ممکنه عمل بخواد

خانم مسنی که بچه رو بغل کرده نگاهی سردی به من و مادره میکنه و میگه: «نه کاکام. غمیش که نیس بچه ام. ای باد صفرا هس افتاده تو اشکمش. یه ذره زنیون و مروه تلخ بهش بده خوب میشه.» یه کم زورم میگیره. خوب البته اونم حق داره. فکر کنم بخاطر اینکه بجای دارو یه کاغذ بهش دادم و نصفه شبی باید دست و پاشونو جمع کنن و 100 کیلومتر برن تا ببینن اونجا چی بهشون میگن؟ با زنها و خالد و اون مردی که هنوز چشمش به تابلوهای درمانگاه بود خداحافظی میکنم و در درمانگاهو میبندم. توی حیاط زنها همینطور دارن به زبون خودشون حرف میزنن. نمیدونم چرا احساس میکنم حرفهای اونها یه جوری به من مربوط میشه و اینکه اون زن مسن به نحو اعتراض آمیزی داره حرف میزنه. بنظرم داره میگه از سر خودش باز کرد یا همچین چیزی...

با خودم میگم که کار درست رو انجام دادم ... بهرحال آدم نمیتونه همه رو از خودش راضی نگه داره... آخ دارم یخ میزنم... هوا چقدر سرد شده... بالاخره اینجا هم سرد شد! باید برم شیراز.. اصلا لباس گرم ندارم. خیلی وقته... 2 ماه و نیم... نزدیک خونه یادم میاد!! حالا چیکار کنم؟ واقعا سرده! نه بابا. ناراحت میشه...
برمیگردم درمانگاه و تا ته فلاکس میخوریم!


 
مرد آرام
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱٤  
ساعت ۵/۶ غروب هست. هوا کاملا تاريک شده. هميشه دوست داشته ام زود شب بشه مخصوصا وقتی دانش آموز بودم. اما اينجا هوا خيلی زود تاريک ميشه... ساعت ۴ که میامدم درمانگاه آفتاب خيلی بيجون بود...

ماموريت راننده و کاردان بهداشت محيط رو برای فردا مهر ميکنم . مرخصی کاکا نادر هم روی ميز هست. مثل هر روز دوباره تاريخ رو چک ميکنم. خيلی مسخره هست... روزی ۲۰ بار تاريخ رو روی نسخه مريضها می نويسم ولی بازهم آخر وقت دوباره چک ميکنم.. امروز چندم بود؟؟ از ترس اينکه مبادا بيشتر از يک روز گذشته باشه.

يه کم ميزم رو مرتب ميکنم کشوها رو ميبندم و بلند ميشم. کسی توی سالن نيست. آقای محمدی هم در داروخانه اش رو بسته. صداهای نامفهومی از اونطرف راهرو بگوش ميرسه. سه چهار قدم جلو ميرم اما منصرف ميشم و برميگردم. بيرون درمانگاه صدای آقای محمدی رو از پشت سر ميشنوم:
-دکتر بيا ين بشينين
: مرسی خستمه. ميرم خونه.
-خوب بيا چايی بخور
:ممنون. حالش نيست. شايد شب اومدم يه سر ...

بيرون درمانگاه همه جا خلوته. يه پسر ۱۲ ساله به تير چراغ برق اونطرف تکيه داده و ته کوچه رو میپاد. يادمه چند ماه پيش آپانديسيت داشت و تا ۲ ماه بعد از عمل هم هرچی بهش ميگفتيم نميومد بخيه هاشو بکشه... چشمش به من ميوفته از دور به شکل مسخره ای دست تکون ميده. خوشم نمياد. با اکراه دستم رو بالا ميارم و سرعت قدمهامو بيشتر ميکنم تا از امتداد نگاههای عجيبش دور بشم.

خونه که ميرسم مستقيم ميرم سراغ يخچال... اما هيچ چيز توجهمو جلب نميکنه اما باز هم يکبار ديگه نگاه ميکنم. ولش کن همه چيز پختنی هست... چند دور ميزنم. تلويزيون رو روشن ميکنم ... برنامه هاش احمقانه هست. ظبط رو روشن ميکنم و با بيحوصلگی Cecil رو ورق ميزنم. آخرش دراز ميکشم و در لطافت آهنگهای يانی توی افکارم غرق ميشم... ديگه مهم نيست که امروز ۱ روز بود يا ۲ روز که گذشت... با چشمهای نيمه بسته به سقف زل زده ام...

... ادامه در شماره آينده!!