تحول!

سلام به همه دوستان. مرسی برای الطافتون و میبخشید که یه مدت نتونستم بنویسم. راستش سرم خیلی شلوغ هست و مشغول درس خوندن هستم و اصلا هم فکر نمیکنم که بتونم تو این مدت کوتاه اینهمه مطلب رو تموم کنم. اما نمیدونم به چه دلیل امیدوار هستم! درضمن شاید بدونید که من دیگه عمادسیتی نمیرم و به همین خاطر شاید بهتر باشه اینجارو تعطیل کنم اما فعلا میخوام کمی فلاش بک کنم به عمادده...

با وجودیکه حدود 2 ساعت از نیمه شب گذشته اما هنوز هوا گرم و غیر قابل تحمل هست. احتمالا بخاطر بارونی که عصر اومد و شاید هم بخاطر ازدحام جمعیتی که تو حیاط جمع شده اند. پشت سرم یکساعت ساز و نقاره میزدن و گوش چپم هنوز بیحس هست و سوت میکشه. اگر بخاطر ایوب نبود اینجارو ترک میکردم. کاش اصلا از خونه نیومده بودم بیرون... ایوب همراه چند نفر دیگه دم در وایساده و به مهمونها خوشامد میگه. پدر محمد چوب بلندی دستش گرفته و با قد کوتاه و شکم گنده اش که زیر دشداشه عربی چرک و کثیفی ماسک شده اون وسط میدونداری میکنه. هر از گاهی قطرات ریز عرق رو که روی پیشونی پهن و ورم کرده اش برق میزنن پاک میکنه و چشمهای وق زده اش رو روی زوایای حیاط میگردونه و طوریکه انگار همه چیزو زیر نظر داره اشاره های نامفهومی میکنه و چیزهایی زیر لب زمزمه میکنه. بنظرم خیلی سعی میکنه که دیده بشه. تا چند دقیقه پیش همه در حال دستمال بازی بودن و الان کنار ایستادن. در خلسه ای که احتمالا در اثر طبع فلسقه گرای امشب هست همه رو از نظر میگذرونم. خیلی عجیب هست اما فکر میکنم حدود 80% افراد رو میشناسم یا میتونم حدس بزنم به چه طایفه ای تعلق دارن روحیاتشون چطوره و هر کدوم چطور روی من اثر گذاشته اند. یادم هست اوایل طرح همه آدمها برام یک شکل بودن. مثل لژیونهای یک رسته که حتی تفاوتهای چهره مو و اندامهاشون به چشم نمیاد. انگار که برچسب عمادده روی صورت همه چسبونده شده بود. تنها چیزی که برای من تفاوت میکرد شبهایی بود که بی سر و صدا صبح میشدن و من رو با خودم تنها میذاشتن.

اونوقتها فکر میکردم که این 2 سال بهرحال دوره ای هست که باید سپری بشه. چیزی که به من تحمیل شده و باید از شرش خلاص بشم. برام اصلا مهم نبود که چطور. فقط میدونستم که بالاخره تموم میشه و نهایتا یکروز من اینجارو ترک میکنم. در افکارم حتی یک نکته منطقی و امیدوار کننده دیده نمیشد. ناراحتی ام رو از خودم پنهان میکردم و برای اینکه متوجه حالت ماتم زده خونه ام نشم خودمو با شبهای مهتابی و هوای گرم و نمناک نیمه شبها و جشنها و مراسمی که هر از گاه در خانه های مختلف انجام میشد مشغول میکردم. ولی بهیچ وجه آرامش نداشتم. مرتب اتفاقات چند ماه قبل رو مرور میکردم و احساس عجز و ناتوانی ام تشدید میشد... اینکه روزهای خوب تموم شده و 2 سال آینده رو باید در این روستای دور افتاده و در میان مردمی که هیچ احساس مشترکی باهاشون نداشتم سرکنم. به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که کی آخر ماه میشه و برمیگردم شیراز. اما شیراز دیگه بمن تعلق نداشت و میدونستم که نمیتونم با این چند روز مرخصی دلخوش کنم.

ادامه دارد...

/ 23 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
LOving

سلام دوست عزيز. وبلاگ جالب و زيبا ئی داری. اگر دوست داشتی سری هم به سايت ما (فارسی زبانان مقيم دانمارک ) بزن. خوشحال ميشويم که با هم در تبادل لوگو همکاری داشته باشيم. موفق باشي به اميد ديدار دوست عزيز.

dr. tamanna

سلام دکتر جان خیلی بهت علاقمند شدم چون من هم ۲ سال قبل شبیه ماجراهای تو را داشتم . راستی من هم پزشکم و از هرات - افغانستان - اسم هرات را شاید شنیده باشی شهری قدیمی با مردمی همزبان حتی هم لهجه با خراسان - هم دین و هم نژاد- اما خواندم که در آخرین نوشته ات گفتی عاشق شدی - در روست؟ یا جای دیگه اما از من به تو نصیحت عشق رو با چراغ دانش و عقل پیدا کن . همسر آینده یک پزشک هر کسی بوده نمیتواند - باید خیلی صبر و تحمل داشته و از نظر دانش و سواد متناسب باشد . این نصایحم بازگوی تجربه خودم هم هست . پزشک جماعت مشکل ترین زندگی خانوادگی را دارد چکنیم به قول ما هراتی ها ( برون ما مردم را کشته و درون ما خودمان را )

doci

salam Mr Dr khoobid? baraye emtehane residenti dars mikhoonid? movaffagh bashi baraye man ham doa konid ! bye bye!

ایوب محمدی

salam aghaye doctor man dadashe ayuub hastamva ettefaghi ba sitet ruberu shodam man ke shoma ro be yad nemiaram vali dust daram ke bahatun bishtar ashena besham dar zemn ayuob ham neveshtatun rokhund va kheili moshtagh hast ke bahatun tamas dashte bashee man nemidunam ke zood haast ya dir vali age tunestid ba emile man tamas begirid mer30

mehdi

عالی عالی عالی . من هم پزشکی شيراز بودم - سالها قبل. با خواندن نوشته هات انگار آنجا کنارت بودم بازم بنویس . متشکرم

Angel

چه جالب . شما واقعا پزشک دهکده ای.وبلاگ جالبی داری.

علي عبدالهي

اقای دکتر دست داريد دوباره بعد از مدتی بر گردين؟

بهزاد

سلام همکار گرامی دو سالی هست که چيزی ننوشتی. خدا وکيلی وقتی که دست بقلم بودی من باهاش خيلی حال ميکردم. من هم عمادسيتی خودمو داشتم ده سال پيش يا بيشتر ديگه يادم نيست. ولی حيفه ننويسي٬ هرکسی قلمش اين هنر رو نداره. يا علی...

اميد دسكره

سلام اقای دکتر قلم شيوايی داريد من خودم اهل عمادسيتی ام هر چند فعلا ۲-۳ ماهه از اونجا دور افتادم من چون در سال فقط چند روز عماد سيتی ام افتخار اشنايی نداشتم اما خوشحال می شم باب اشناییی بین ما باز شود راستی شما چه سالی اونجا بودين؟۸۲؟ الان کجايين؟

اميد دسكره

راستی اقای دکتر هيچ شده مايل باشين بدونين الانا تو عمادسيتی چی می گذره؟