فقط صدا بزن...

ساعت 2:45 ظهره. دراز به دراز جلوی کولر اقتاده ام و مشغول قیلوله دلپذیر هستم که آقای محمدی زنگ میزنه:

: مریض "واریم".
- بگو بره عصر بیاد.
: غش کرده. من اکسیژن و ایروی براش گذاشته ام.
- چند سالشه؟
: بنظرم 17-18 سال.
- دختره؟ ... هیستریکه؟ ...

بدترین چیز اینه که بخاطر یه دختر هیستریک مجبور بشی تو این ساعت بری درمانگاه و تو جهنمی که بیرون از این اطاق هست سر کنی.

بیرون هوا سنگین و داغزده هست. آسمون آتیش گرفته و انعکاس آفتاب مثل بخارهای داغ و مسمومی از روی سنگها بلند میشه و چشمهامو میسوزونه. تا میرسم داخل مطب کولر رو روشن میکنم. آه و ناله کولر زنگ زده ام با صدای "قاسم" مخلوط میشه... میشناسمش. چند ماه پیش که یدرش فوت کرده بود یک الم شنگه ای بپا کرده بود که مجبور شدن بیان منو ببرن اونجا که پیرمردو معاینه کنم. کلا آدم نا آروم و شری هست. قاسم مال روستایی هست که در انتهای جاده ای که از عمادده بسمت غرب میره قرار داره و آخرین روستای تحت پوشش ماست.

دخترش رو روی تخت گذاشته و میگه غش کرده. همین لحظه زن قاسم هم پیداش میشه. درحالیکه که مدام تو سر خودش میزنه و موهاشو میکشه خوشو رو دختره میندازه. قاسم هم شروع میکنه داد و فریاد کردن... اوضاع عجیبی شده. دختره رو معاینه میکنم. کمی خواب آلوده هست ولی علایم حیاتی اش پایداره. یک ناحیه خونمردگی زیر چشم چپش هست. نمیدونم شاید بهمین دلیل یا داد و فریادهای قاسم و زنش این فکر احمقانه سراغم میاد و میپرسم

- کسی کتکش زده؟!
: نه.. کسی پیشش نبوده.
- کی اینطوری شد؟
: همین الان... ما نشسته بودیم یکهو از داخل اتاق صدا اومد دیدیم افتاده زمین.
- سرش لابد خورده به چیزی.
: بلکه هم.
- دهنش هم کف کرده بود؟ ادرار چیزی نکرده بود؟ دست و پاش تکونهای....

حالا کمی هوشیاری اش بهتر شده و اسمشو بهم میگه اما چیزی یادش نمیاد. محمدی یک IV Line براش میگیره و گلوکز و کلسیم و دیازپام بهش میدیم. یک نوت براش مینویسم و به قاسم میگم احتمالا تشنج کرده و باید بره بیمارستان گراش برای Brain CT. هنوز حرفهام تموم نشده که میبینم فاطمه نیم خیز شده و میخواد از تخت بیاد پایین. حالتش غیرعادی هست و دستهاشو بسمت زمین گرفته.... ششتررررقق ... کف زمین پهن میشه. گیج اکسیژن کنده میشه وهمراه سرم و IV Stand میوفته روش و شروع به تشنج میکنه...

یکساعت و نیم بعد...
دارم خفه میشم. کولر آمبولانس خرابه و دریچه عقب هم باز نمیشه. فاطمه بخاطر دیازپامها خواب آلوده هست اما دیگه تشنج نکرده. مادرش داره دست و پاشو میماله و زیر لب وردهایی میخونه. قاسم جلو نشسته و سبیلشو میجوه... بالاخره میرسیم بیمارستان گراش و پیاده میشیم. تازه میبینم که با تی شرت و دمپایی هستم !! فاطمه رو میبریم اورژانس. خیلی خلوته و اصلا کسی نیست. از سر و صدای بلانکارد یک پرستار از پشت در سرک میکشه...
: مریض دارین؟
- بله.
: چشه؟
- تشنج کرده.
میاد بیرون و اشاره میکنه که بلانکاردو ببرن کنار سالن. تلفن رو برمیداره و زنگ میزنه. چند دقیقه بعد خانم دکتر میاد. خیلی اعصابش خط خطی هست. بنظرم خواب بوده!
: حالا هم وقت مریض آوردنه؟؟ چشه؟
- تشنج کرده.
: از کجا اومدین؟
- عمادده.
نامه ای که نوشته بودم بهش میدم. نامه رو میخونه و به پرستار میگه: "باز هم این دکتر امین شریفی کیس های عجیب غریبشو برای ما فرستاد..! همه اش هم بی وقت یا نصفه شب یا لنگ ظهر میفرسته. اون رنال فیلره یادته؟ تا صبح گیرش بودیم آخرش هم ترانسفر شد..."
: تو چیکاره اش هستی؟
- من.... برادرشم!!
: خوب برو کارهای بستریشو بکن بعد بیا باهاش برو سیتی اسکن...

ساعت حدود ۷ عصر هست. داريم برميگرديم عمادسيتی. فاطمه هيدروسفال داشت و جراح مغز و اعصاب ديدش... يکساعت ديگه قراره بره اتاق عمل. هوا هنوز دم کرده هست. اما قابل تحمله. خورشيد از بالا و کنار تپه های شنی من رو تا عمادده همراهی ميکنه...

/ 12 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Dr Masoud Jowzi

سلام همکار عزيز می خواهيم وبلاگ شما را در ماهنامه ی پزشکان رشت معرفی کنيم. لطفا در صورت تمايل مختصری از خود و وبلاگتان برايمان بفرستيد. متشکريم.

shima

کارکنندوبسازندوخلق کنند.وقتی وبتون وميخونم ومی بينم که باچه همتی دنبال کارمريضاتون ميافتيدخيلی دعاتون ميکنم وخيلی خوشحال ميشم که حالابه هردليلی طرح ياغيره اونجاهستيدوبه اون آدماکمک ميکنيدحتی اگه لازم باشه بادمپايی وتي شرت ودرنقش برادريه دخترهيستريک عمادی. و...روميدونست وحداقل امکانات رفاهی نسبی براشون تامين ميکردتابمونندتوسرزمين خودشون وبرای مردم وکشورخودشون سلامت وسربلندباشيدوخوشحال ميشم بازبهم سربزنيد.سعی ميکنم داستانم وحتماادامه بدم. شادباشيد شيما

shima

دکترشريفی عزيزسلام؛عصرتون بخيروشادی ازاينکه به کلبه من سرزديدمتشکرم وخيلی خوشحالم کرديد.شماشايدتنهاوبلاگ نويس پزشکی هستيدکه من بيشترازبقيه دوستان به وبش سرميزنم ولی اکثراوقات دست ازپادرازترميام بيرون چون خيلی کم مينويسيداونوقت حرصم درمياد.اماخوشحالم که هربارکه ميام بايه روح تازه برخوردميکنم.هروقت که به وبتون سرميزنم بيشترازپيش متاسف ميشم که چرادرس نخوندم وچراپزشک نشدم(اگرچه اکثراآشناهاميگن اصلاباروحيه ام سازگارهم نبود)وبيشترازپيش متاسف ميشم که جاهای زيادی مثل عمادسيتی شماوجودداره ويه عالمه پزشک بيکارتوی اين مملکت ويه عالمه فرارمغزهاازاين مملکت واونوقت آه ازنهادم بلندميشه ازدست اين دولت وازدست آدمهايی که فقط به خودشون وشرايط بهتربرای خودشون فکرميکنندبدون اينکه درنظربگيرندکه چه آدمهای بيگناهی هستندکه محتاج حتی يه تزريق ساده اندتوی دورترين ده کوره های کشوروايکاش اين دولت قدراين نخبه های پزشکی ؛مهندس

مينا

سلام . وبلاگ بسيار جالبي داريد . موفق باشيد .

parvin

سلام. نوشته های شما در عين تلخ بودن ( به دليل وافعيات تلخ جامعه) ولی خواندنی هستند. نثر زيبا و اثرگذاری داری . و خوبست که برخلاف گذشته يک در ميان نيست اند و خلاصه خسته نباشی . به دليل همکاربودن (البته قديم ها) برايت ابراز همدردی ميکنم و برايت آرزوی موفقيت ميکنم

یه همکار

برانکارد آقای دکتر عزيز موفق باشيد

dallaho

سلام . نوشته های شما بسيار جالب است. من را ياد دهکده پرملال از امين فقيری می اندازه. اميدوارم هميشه موفق باشيد.

f.abbassian

isha....dar tamameh marahel zendegitoon movafagh bashid....rasti emadcity kojast???jedan miporsam

Elle

Har chi bishtar mikhoonam, BISHTAR TAHSIN MIKONAM,MARHABA

ali abdollahi

واقعا مرد اقای هستی